سر یه موضوعی خیلی ناراحتم
پسر یکی از فامیل هامون که رفت و امد نزدیکیم داریم از من خوشش امده
چیزی که من تو این سال ها ازش دیدم پسره خوبی ام هست و چند بارم هم خودش امد جلو هم مامان باباش ولی من ردش کردم
میگه که عاشقمه و عشقش واقعیه
ولی خب من اصلا ازدواج فامیلی رو دوست ندارم
چون با چشمم دیدم که چه اتفاقی افتاده
من پسر عموم دختر عمومو دوست داشت خیلیم دوست داشت و واقعا پسر عمومم پسره خوبی بود ولی خب اولاش یجوری رفتار کرد ک دختر عموم عاشقش شد ولی بعد ک مطمئن شد دختر عموم عاشقش شده انگار عوض شد انقدر اتفاقای مختلف پیش امد که مجبور شدن جدا بشن
الان پسر عموم چند ساله ازدواج کرده یه دختره دو ساله داره
دختر عموم هنوز ازدواج نکرده ولی وقتی هم خود دختر عموم پسر عمومو میبینه هم عموم و زنعموم خیلی ناراحت میشن ، مخصوصا دختر عموم که الان زن و بچه ی عشق سابقش جلوی چشمشن
( منظورم از گفتن اینا این نیست که حتما این اتفاق برای منم میوفته ، شایدم هیچوقت اصلا نیوفته ولی خب من دوست ندارم ازدواج فامیلی کنم ، مشکلم اینه مامان بابام همش این پسررو تو ذهنم گنده میکنن میگن پسره خوبیه دوست داره فلانه پس دیگه کِی میخوای ازدواج کنی ( من تازه ۱۹ سالم شده )
هرچی ام بهشون میگم من ازدواج فامیلیو دوست ندارم نه تنها این پسر هیچ پسری فقط یجوری حرف میزنن ک انگار میکوبن تو سرم ک اگر با این ازدواج نکنی بدبخت میشی کسی به خوبی این نمیاد خواستگاریت دیگه ( زورم نمیکنن که حتما منو بدن به اون ولی خب حرفاشون از صد تا زور بدتره )
الان بنظرتون من تصمیم درستی گرفتم ؟
من هیچ حسی به پسره ندارم خب فعلانم میخوام درسمو بخونم علاقه ندارم ازدواج فامیلی داشته باشم