۱ سال و نیمه عقدم قبلشم ۳ سال دوست بودیم دوسش دارم واقعا اونم همینطور
اما من دیگه خسته شدم دیگه نمیکشم بخاطر اینکه مستاجر نباشیم صبر کردم همه ی طلاهامو فروختم
از اذیت خانواده ها از دخالتاشون از اینکه مامانش هرسری پرش میکنه میندازتش به جون من منم کاری از دستم برنمیاد چون پیشم نیست خسته شدمممم
گفتن تیرماه خونمونو میدن اما من دیگه نمیکشم از دست خانوادش و مامانش از اینکه خوبیامو نمیبینن حتی به طلاقم فکر میکنم
الان بازم با من سر ی چیز مسخره قهر کرده میدونم مامانش پشت سر من حرف میزنه اینم خب مامانشه دیگه تحت تاثیر اونه
اصلا میگم اونجارو بفروشیم بریم جای دیگه پیدا کنیم زودتر بریم
توروخدا خواهش میکنم برام دعا کنید برم سر خونه زندگیم 😔😭😭😭