یه یتیم خونه هست یه باغ خیلی خیلی بزرگه که یه مامان خیلی مهربون اداره اش میکنه هر چند وقت یه بار هم یکی از بچه ها از یتیم خونه میره یه بار یه دختر۶ ساله که به سرپرستی قبول میشه میره اما عروسیشو جا میزاره دوستای ۱۱ سالش میرن عروسکی توی دروازه که عروسکو بهش بدن اما یه ماشین میبینن که داخلش جسد همون دختره هست بعد صدای حرف زدن میاد اونا هم زیر ماشین قائم میشنن بعد میبینن دوتا هیولا دارن از خوردن بچه حرف میزنن و مامان مهربونشون هم همدست اوناست بعد هیولا میگن فکر کنم کسی اینجاست و نگاه زیر ماشین میکنن اما بچه ها قبل از اینکه ببینمشون فرار میکنن به سمت یتیم خونه و باورشون نمیشه
اما عروسکو جا میزارن و مامان میفهمه که بچه ها فهمیدن اما نمیدونه کدومشون بوده از الان سعی میکنه که بفهمه کدومشون بوده