ک اومد خونه چشاش خمار بود حال نداشت گفتم چته گفتم سه ساعت راه اومدم آفتاب بهم خورده من باور نکردم
گفتم من چشاتو میشناسم این برای آفتاب نیست
دعوام کرد
از ساعت هفت عصر خابید تا الان
الان بیدار شد باز تعجب کردم ک شوهرم نصف شب چطور بیدار نشد همیشه بیدار میشه
گفتم نکنه پیش رفیقش قرص ترامادولی چیزی خورده یا......
از دیشب حالم خوب نبود
صبح ک بیدار شد گفت چطوری گفتم تروخدا تروقران بگو دیروز چی خوردی یا مصرف کردی اون حال بود
گفت بابا ب پیر ب پیغمبر چیزی نخوردی نه مشروبی نه چیزی
گفت همش خاب آلو بودم
مادرشم گفت امیر بنده خدا حالش خوب نبود خسته بود برای همین گفتم مامان من خستگی امیرو میشناسم
یکم ک رفت شوهرم یهو یادش اومد دوتا قرص قوی سیتریزن قوی رو با هم خورده ک خاب آور هم بوده و یه دوغم روش خورده با یه آفتاب شدید
حالش خراب شده
از یه ساعت پیش همشششش داره بهم میگ دمت گرم میگفت بخدا یادم نبود قرص حساسیت خوردم میگ بهم روحیه دادی ک منو میشناسی
میگ دیروز گفتی این چشات مثل خستگی های همیشه نیست خماره میگ انقدرررر خوشحالم ک منو میشناسی و فهمیدم چقدر عاشقمی
میگ مادرم گفت خستست تو گفتی نه من خستگی امیرو میشناسم
داره منو خر میکنه؟