بچه ها من دوساله ازدواج کردم شوهر من هر روز یه قر و فری داره یه روز خوبه یه روز بداخلاق و بی حوصلست بعدشم ما سنتی ازدواج کردیم بهش وابسته شدم ولی دوسش ندارم خودشم هیچوقت ابراز علاقه نمیکنه دیشب رفته بیرون زنگ زده به خالش اومد گفت خالم گفته به زنت بگو خیلی نامردی پسرمو ازم گرفتی آخه زمان مجردیش خیلی میرفت خونه خالش که تو شهر پدری منه والا خونه بابای من وقت نمیکنه بیاد من تنها میرم هیچی بش نگفتم حالا اینا مهم نیست دیگه عادی شده برام مگه من چندسال زندم که بخوام رفتارای شوهرم مهم باشه برام چندوقته اصلا حوصلشو ندارم احساس میکنم ازدواج خیلی چیز مزخرفیه از یه جهاتی دوست دارم فکر میکنم خونه مجردی دارم آخه اون همش بیرونه من برای اینکه یه زندگی عاشقانه داشته باشم خیلی تلاش کردم ولی ذات آدمها رو نمیشه عوض کرد اینم بگم که من و خانوادم خیلی از همسرم و خانوادش سرتریم از نظر قیافه، مالی و فرهنگی تحصیلات من قبلا دوسش داشتم ولی الان حوصلشو ندارم هر ساعت یه چیزیش میشه همش با خودم میگم مگه چیکار کردم نمیدونم پرش میکنن از در میاد خودشو میگیره دیروز بش گفتم انگار شکست عشقی خوردی خیلی وقته گذاشتمش کنار همش با خودم میگم یه روزی ترکش میکنم دارم برای اون روزا پولامو جمع میکنم. بعدشم اینکه من اینجا خیلی تنهام خودم یه شرکت کوچیک زدم وقتم پره ولی دوستی ندارم دلم میخواد منم مث اون با دوستام وقت بگذرونم
شرکت زدن سخته؟سرمایه زیاد میخواد؟کاش منم بتونم شما واقعا روحیه خوبی داری سعی کن بیشتر خودتو شاد کنی& ...
نه زیاد سخت نیست بستگی به نوع شرکت داره من تضامنی زدم اسم خواهرمو آوردم تو اساسنامه چون باید یه شریک داشته باشی تومن سرمایه اولیه و یه مکان اجاره کردم و یه سیستم و میز و صندلی کلا 10 تومن با پول رهن پام افتاد همونم از محل کار سابقم وام گرفتم درامدمم زیاد خوب نیست ولی خداروشکر از هیچی بهتره
عزیزم به نظرم افکار خودت به هم ریخته والکی این وسط شوهرتم داری مقصر جلوه میدی ...شاید اگه بیشتر توضی ...
شاید حق با تو باشه من تصورم از ازدواج چیز دیگه ای بود چون اطرافیانم اونجوری بودن که فکر میکردم شوهرم اصلا به من اهمیت نمیده یه چیزی بش میگم سر راه بخر یادش میره حالا خواهرش نگه هم به زور براشون انجام میده یا یه کاری که سنگینه من نمیتونم انجام بدم برای من انجام نمیده یا منت میذاره تو خونه حرف نمیزنه کاری به کارم نداره اهل خیانتم نیست