بچه ها من یه دوستی دارم که ما از راهنمایی با هم دوستیم و صمیمی هم هستیم
بعد این دوست من پدر و مادرش فوت کردن
اونوقت اینا یه اپارتمانی دارن که ۳ واحد برای خودشونه
دوستم ۲۶ سالشه
یه برادر بزرگتر هم داره
دوستم توی یک طبقه است بعد برادرش طبقه پایینه
بعد اینا یه مادربزرگی دارن مادربزرگشون شمال خونه داره
بعد کلا همش مادر بزرگه میاد دائم توی طبقه این دوستم چند ماه چند ماه پیشش میمونه
ببینید دوستم خیلی مادربزرگشو دوست داره اما میگه وقتی خودم تنهام اصلا خیلی حس بهتری دارم
ولی خب نه میتونه به مادربزرگه بگه حداقل یکم کمتر بیا نه میتونه کار دیگه ای انجام بده
یکم اذیت داره میشه از این وضع
اخه میگه:
ادم یوقت اصلا دلش میخوا تنها باشه
اینکه دائم یه نفر کنار ادم باشه میتونه خسته کننده باشه
بچه ها شما به جاش بودید چکار میکردید؟
میشه راهکار بدید.