یه پیر زن و یه دخترن که دختره مجرده و یه شهر دیگه کار میکنه
خودشون نیستن اما خداشون هست
خدایی از نظر اجاره و رهن کمتر از جاهای دیگه به ما خونه دادن
همشم بخاطر احترام های زیاده شوهرم بهشونه
اما یچیزی خیلی رو اعصابمه اینکه پیر زنه خیلی آویزونه
هعی میاد خونمون
شوهرم یه تعارف میزنه این میپره میاد
شوهرم اصلأ زیادی بهشون رو میده زیادی باهاش صمیمیه
پیر زنه خیلی فضوله
مثلاً دیروز بحث داشتیم با شوهرم یهو دیدم رفته زیر پنجره ما تو کوچه نشسته که صدامون رو بیشتر بشنوه
یا اینکه هعی به شوهرم کارتش رو میده هعی اصرار داره شوهرم پول برداره از کارتش
شوهرمم میگیره اما میندازه تو کشو خونه
یا هعی به من میگه بیا خونه ما نمیایی من بیام بیا بیرون که حرف بزنیم
اخه من چه حرفی میتونم باهات داشته باشم؟
منم زیاد رو نمیدم میره به فامیل همسرم که همسایه ماست میگه عروستون ازم خوشش نمیاد ازمن بدش میاد!!!
یکمم دندوناش یجوریه تو دهنش گوشت اضافه داره آدم چندشش میشه
شوهرم هر مهمونی خانوادگی میشه بر میداره اینو هم دعوت میکنه منم میگم ما عادت کردیم به این پیرزن فامیلای ما عادت نکردن که ندیدنش اصلا شاید چندششون بشه خوب
سر این همیشه بحث داریم
بگین چیکار کنم