2777
2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اسمم عسله؛

از اونجایی که سن خانوما رو نمیپرسن منم سنمو نمیگم 

خانوادم اصلا سختگیر نبودن 

 دو سال بعد از فوت بابام مامانم هم دق کرد و مرد 

توی چند سالگی؟

بابامو توی ۶ سالگی و مامانمو توی ۸ سالگی از دست دادم🙂

یه خواهر دارم که اسمش تیناست

تینا ۵ سال از من بزرگترهه

بعد از ازدواج اون من خیلی به خونه ی تینا میرفتم

خونه ای نداشتم و چون شوهر تینا هم دوست نداشت

خونه چند تا از رفیقام میخوابیدم 

چه روزای سختی بود سر کوفت شنیدن از مامانای رفیقام از فامیل

فامیلی که هیچ وقت منو نفهمیدن؛

بعد فوت مامان بابامم دیگه تحویلم نگرفتن 


 


تا اینکه یه روز مهمونی خونه ی خواهرم تینا دعوت شدم

تینا اون شب مهمون داشت دایی شوهرش...

دایی شوهرش دو تا پسر داشت توی ادامه بیشتر دربارشون میگم

سر سفره ی شام بودیم که متوجه نگاه های سنگین پسر بزرگش شدم

اصلا خوشم نمیومد هیز بود 

ولی نمیدونم چرا پسر کوچیکش خیلی به دلم نشست

مهمونی تموم شد و اونا رفتن...

ولی اون شب با اصرار تینا من خونشون موندم 

صبح که پاشدم خیلی سرم درد میکرد 

رفتم توی پذیرایی که دیدم تینا داره با تلفن حرف میزنه

بعد از تموم شدن حرفاش بهم گفت که مادر محمد(پسر بزرگه دایی شوهرش) زنگ زده و گفته برای فردا شب میایم خواستگاری😶

سرم بیشتر درد گرفتم بغض گلومو گرفته بود

بدون اینکه چیزی بگم‌ کیفمو برداشتم ک رفتم بیرون

الان دیگه بی کس بودم هیچکیو نداشتم

اگه این خواستگاری رو قبول نمیکردم واسه تینا بد میشد

تصمیم گرفتم خود کشی کنم

رفتم‌حموم(خونه ی دوستم)

چند بار رگمو زدم ولی نمردم

به رفیقم گفتم بهم گفت دیوونه ای واسه یه موضوع به این کوچیکی خودکشی؟

ولی من به خاطر این موضوع خودکشی نکردم

واسه نداشتن خانواده و بی پناه بودنم این کارو کردم 

زندگیم شده بود شبیه رمانایی که میخوندم

تینا بهم زنگ میزد ولی گوشیمو خاموش کردم

تصمیم گرفتم برم یه شهر دیگه بشم دختر فراری

اتوبوس گرفتم واسه تهران شهری که هیچکیو نداشتم 

 



خبببب ادامه اش ولی من جات بودم قبول میکردم همیشه بدازبدتر بد رو انتخاب کن بعدم پسر هیز نبود ازت خوشش ...

میدونی من عاشق برادرش بودم

پسری که هیز باشه حتی وقتی زنم داشته باشه چشش دنبال بقیست

میدونی من عاشق برادرش بودمپسری که هیز باشه حتی وقتی زنم داشته باشه چشش دنبال بقیست

خب شرایط هیج وقت اونجوری که میخوای نیس بعدم اون تو رماناست عشق و عاشقی دنبال این باش که از شرایطی که داری حداقل پیشرفت کنی همیشه مردا رو پله ای از پیشرفتت ببین نه فقط مردا همه رو فقط اسمش بد ولی واقعا همین سواستفاده کن وگرنه همه ازت سواستفاده میکنن بعدم دختر گل هیز کلا نمیدونی چی هیز به کسی میگن که هفت پشت غریبه اس و فقط‌ نگاهت میکن میره ولی این داشت نگاهت میکرد چون خوشش اومد فرداشم به مامانش گفت که مامانش زنگ زد بعد رفتی خودکشی کنی نج اشتباه کردی واقعا

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز