تا اینکه یه روز مهمونی خونه ی خواهرم تینا دعوت شدم
تینا اون شب مهمون داشت دایی شوهرش...
دایی شوهرش دو تا پسر داشت توی ادامه بیشتر دربارشون میگم
سر سفره ی شام بودیم که متوجه نگاه های سنگین پسر بزرگش شدم
اصلا خوشم نمیومد هیز بود
ولی نمیدونم چرا پسر کوچیکش خیلی به دلم نشست
مهمونی تموم شد و اونا رفتن...
ولی اون شب با اصرار تینا من خونشون موندم
صبح که پاشدم خیلی سرم درد میکرد
رفتم توی پذیرایی که دیدم تینا داره با تلفن حرف میزنه
بعد از تموم شدن حرفاش بهم گفت که مادر محمد(پسر بزرگه دایی شوهرش) زنگ زده و گفته برای فردا شب میایم خواستگاری😶
سرم بیشتر درد گرفتم بغض گلومو گرفته بود
بدون اینکه چیزی بگم کیفمو برداشتم ک رفتم بیرون