نمیخوای بری دختر معلوم نیست چیکار کرده که اینجوری ویرونه!
صدا راننده اتوبوس بود
پیاده شدم از اتوبوس
تهران چقدر بزرگ بود و چقدر آدما از هم دور بودن
و منم دختری بی پناه توی این شهر بزرگ
دنبال جایی بودم که استخدامم کنن هر شغلی که باشه حتی نظافت
میخواستم واسه خودم یه خونه مجردی بگیرم
کمی پول همراهم داشتم صدای شکمم بود...
رفتم یه ساندویچ گرفتم تا بعدش برم دنبال کار
گوشیم همچنان خاموش بود معلوم نبود چقدر تینا زنگ زده بود
تو دلم گفتم من خودمو می سازم
بالاخره یه جا رو پیدا کردم که دنبال منشی بود
چقدر ساختمون بزرگی بود واردش شدم
وارد دفتر مدیریت شدم یه پسر جوون که بهش میخورد ۲۵ یا ۲۶ باشه جلو چشام سبز شد
گفتم عهه عهه سلام
گفت...