سلام بچه ها. من توی غربت زندگی میکنم و از خانوادم دورم. اینجا فقط یه دوست دارم که با هم رفت و امد میکنیم. نمیدونم چرا هر وقت که اونا میان خونمون. یا ما میریم خونشون. بعدش یهو بی دلیل. من و شوهرم دعواموم میشه شوهرم چن بار گفته اون چشمش شوره من باور نمیکردم ولی الان کم کم داره باورم میشه
اومد خونمون داشت بوفه رو نگا میکرد. میگفت بوفت قشنگه. وقتی که رفت اومدم بوفه رو باز کردم قفلش شکست
یا گردنبندو یه روز نگاه میکرد میگفت چند. گرفتی. وقتی که رفت اومدم از گردنم باز کردم. هر دو طرفش زنجیرش پاره شد دیشبم. خونشون شام دعوت بودیم. اومدیم. خونه. یهو دعوامون شد. اومدم اسفند. دود کردم. جا اسفندی از این لولایی ها بود. قفلش رو اتیش باز شد همه اسفندا پرید بیرون. هم سفرمو سوزوند. هم دستمو. هم پرده اشپز خونه
دارم میترسم کم کم
اینم بگم وقتی پیش منه مدام. از زندگی این و اون میگه اون طلا داره اون خونه زندگیش فلانه.