بچهها من بشدت از مرگ اطرافیان میترسم یه فوبیای شبانه روزی دردناک.هر کدوم از عزیزام آخ میگه من میرم تو ذهنم تا آخرش.از دست خودم خسته م و تپش قلب و بیقراری گرفتم.الان یه مدته بابام مشکل معده داره من ذهنم همش پیش سرطانه.وضعم بده.از زندگی موندم
ب نظرم از بیکار موندن هستش مال من از تنها موندن هست انقدددددد تنها موندم مریضے روانے گرفتم انقد بابام بددل بود خونه مے موندیم ماه ها نمیزاشت بریم بیرون انقد تنها موندم تو خودم بودم وسواس فکرے گرفتم
عزیزم الهی بمیرم نه من خیلی هم مشغله دارم واقعا درگیرم ولی این فکرا نمیذاره به کارامم برسم
خدا نکنه الان مشغله دارین ب شروعش فکر کنین شاید موقع شروع تنها بودین ریشه مهمه منم الان مشغلم زیاده ولے چون از نوجوانے ب این مرض افتادم دیگه ول کنم نیست