من 14 ساله تک عروس خانواده ای هستم که تمام این سالها توی یه ساختمون زندگی میکردیم
پریشب مادرشوهرم اومد بالا و من فالوده ی گرمک بردم براشون
شیرین و یخ هم داخلش بود فکر کنم خیلی به جونش نشست
گفت ما امسال هنوز گرمک نخریدیم فکر میکردم سفت و بیمزه باشه
گفتم اینم خیلی مزه نداشت من شکر زدم
موقع رفتن یه مقدار از فالوده ته پارچ مونده بودم ریختم داخل لیوان و گفتم ببرید پایین حاج آقا (پدرشوهرم ) بخورند
گرفت و رفت
دیشب بعد از گذشت 25 ساعت از اون ماجرا ، داشتم ظرف میشستم
دیدم شوهرم که رفته بود پایین برگشت بالا و اومده کنار ظرفشویی ایستاده
گفتم میخوای دستاتو بشوری اینجا جاش نیستا
گفت ببخشید
گفتم شما ببخشید ولی تشریف ببرید دستشویی دستاتونو بشورید
گفت نه تو ببخش ... برو کنار کار دارم
نگاش کردم
اومد کنارم
لیوان فالوده ی خالی و نشسته که ته مونده ی گرمکها به دیواره چسبیده بود رو دیدم تو دستش... انگار دیشب خورده بودن و لیوانو گذاشته بودن کنار
نگام موند روی لیوان
گفت ببخش... شعور ندارند... مامانم لیوانو داد گفت ببر بالا یه وقت نشکنه اینجا
گفتم مامان اینو میشستی
گفت عه؟!... خوب بده بشورم
گفتم نمیخواد ، میخواستی بشوری شسته بودی و اومدم بالا
نگاش کردم ...، گفتم اشکال نداره بده من بشورم ... برو حواست به بچه باشه
---------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن 1: لیوان شستن کاری نداشت ولی شستن کینه و بغض و حسد خیلیییی سخته
پ.ن 2: لیوانو با سیم ظرفشویی شستم که تمیز بشه زود و جلوی چشم نباشه
پ . ن 3: از کوزه همان برون تراود که در اوست
پ. ن 4: امروز پنجشنبست و ما تا 12 سرکاریم خیلییییی خوشحالم
پ.ن 5: هیچ....