مامانم وقتی ۱۰ سالش بود مادرش و دوتا برادرشو از دست میده پدرش زن میگیره و ۴تابچه میاره اینم میره با مادربزرگش زندگی میکنه واونم عین کلفت ازش کارمیکشه ازدواج میکنه با بابای من که اهل رفیق بازی ومشروب و مواد بوده چون داییش اصرار میکرده
توسختی و بی پولی زندگیش میگذره تا پدرش فوت میکنه
اینقد عاشق باباش بود بعد فوت پدرش که من ۱۷سالم بود خیلی تغییر کرد همه اعتقاداتشو از دست اهل نماز و قران بود ولی دیگه همه چیو گذاشت کنار
رفت مجازی با یکی دوست شد که میگفت عین بچمه ولی من میدیدم وابستشه و دردودل میکنه حتی کلمات رمانتیک میگفتن
منم خودم با یه پسرمجازی دوست بودم
بعد چندماه مامانم یه قرار گذاشت با اون پسر و منم بودم خیلی حس بدی داشتم پسره ازم دوسال بزرگتر بود خیلی عذاب میکشیدم بعد اون یکی دوبار دیگه مجدد تو پارک میدیدیم اون پسرو
بعد چند وقت مامانم گفت ازتو خوشش اومده من گفتم خب چیکار کنم من با یکی مجازی دوستم
گفت نه باید باهاش حرف بزنی
مامانم بعد باباش قرص اعصاب میخورد چندتاچندتا
خلاصشو بگم که یروز درپی مخالفت های من مامانم یه مشت قرص آورد جلوم گفت اگه جواب مثبت ندی همه این قرصارو میخورم و خودمو میکشم😭من بچه بودم ۱۸سالم بود
۱۸ساله اون موقع خیلی فرق داشت با الان
بزور عقد کردم دوسال عقد بودیم روزگارمو سیاه کرد مامانم میگفت هرجا میرید منم باید ببرید همه جا میومد همه جاااا
تاعروسی کردیم یه کم اوضاع بهتر شد
بعدشم از بابام جدا شد و ضربه روحی بعدی رو هم خوردم رفت بایکی ازدواج کرد که ۱۰سال از خودش کوچیکتر بود
من ۸ساله از عروسیم میگذره و هرگز نتونستم عاشق شوهرم بشم😭رابطه برام عذاب بود بعدش همیشه گریه میکردم
مادرشوهرم اینا همش فشار میاوردن که بچه بیار ما نمیخواستیم
شهریور پارسال گفتم بزار بیارم من که باجدا شدن زندگی بهتری نخواهم داشت چون پناهی نداشتم
شوهرم آدم بدی نبود اراده داشت اهل کار بود همیشه فشار نمیاورد توهیچی ولی اصلا نمیتونستم جذبش بشم و یاباهاش به بچه فکرکنم
عین یه دوست خوب بود برام همیشه
تا اینکه تصمیم گرفتم بچه بیارم گفتم همسرم گناه داره بزار اونم بچه می بینه دلش میخااد😔
یکسال اقدام کردیمو ب مشکل برمیخورد دکترمو عوض کردم وهمین ۲روز ازمایش دادم مثبت شد
اینقد افسردگیم شدیدتر شد اینقد شب و روزم شده گریه که همسرم گفت اگه خیلی حالتو بدکرده سقطش کن هنوز تشکیل نشده که
من نمیتونم باکسی که دوسش ندارم ب بچه فکر کنم خودشم میدونه اینو که عاشقش نیستم😭
من روحیم خیلی خرابه مادرم مشکل اعصاب داره تمام این سالها اینقد اذیتم کرد هیچوقت دوسم نداشت همه عشقش داداشم بود
همیشه بامن بحث میکنه اصن انگار منو نزاییده😭
من چیکار کنم حالم خیلی بده اصن بچه می بینم حالم بدمیشه فکر میکردم حالم خوب بشه
نمیتونم بهش فکر کنم هیچ حسی بهش ندارم😭😭😭😭 تورو خدا بگید چیکار کنم اگه نگه دارم ونتونم ارتباط بگیرم چی ۹مااااه این حال افسردمو تحمل کنم نمیتونم