من با مادرمم دلم صاف نیس
منو بدبخت که کرد مادرم کرد و الانم مادرم میخواست از خونه و زندگیم بدونه و زدم ریدم کسی که تو اوضاع بد با من نبوده تو خوشی منم نمیخوام باشن
خونه من همیشه درخدمت خواهر برادرهام بود
و مریض داریاشون و هرچی
بعد ما برشکست کردیم
همه دور شدن از ما
یه خواهرم از دور گه گداری پول میداد برای خرجمون
ولی بقیه نه کمک کردن و محبت سرشون بخورع
فهمیدم فقط خودم مهمم و فقط قدر خودمو بدونم
الان دیگه انگار زن خان هستم با اینکه ندارم چیزی ولی محل سگ برای کسی نمیزارم