اصلا نمیدونم چجوری شخصیتم شکل گرفته
اصلا نمیدونم چطوری تربیت شدم
دیگه خودمو نمیشناسم باختم سوختم سوختم الآنم داره باد خاکسترمو اینور اونور میبره
هیچ چیز از عشق و محبت نمیدونم انگار هیچ چیزی بلد نیستم گنگ ،غمگین ،گیج ،ذهن مشغول ...
اینو میدونم هیچ وقت نتونستم ازبچگی تابه الان بامادرم حتی یک بار از احساساتم حرف بزنم مثلاً بگم این رفتار دوست دارم اینجور بودن دوست دارم ...هیچوقت نشده بگه بیا حرف بزنیم یا بیا راز زندگی یادت بدم یا درد دل کنیم هیچی
تایادم میاد کتک میخوردم آنقدر میخوردم که میگفت باتو باید بمیری یا من...
ازشانس بد من من هنوز زندم ،منی که زنده بودن هم برام زیادیه البته خدارو شکر هر لحظه میمیرم زنده میشم بلکه هر لحظه آرزوی مرگمو میکنم ،کاش فقط یکبار میمردم
من هیچی بلد نیستم من موندم تو دنیایی که هیچی ازش نمیدونم من بلد نیستم تحمل کنم قوی باشم
من بدترین نامه فکر کنید برام اتفاق افتادن ولی هیچکدوم منو تغییر ندادن
من الان از همیشه خودم تنهاترشدم
وبی کس ترین خودم ،بخدا من هیچکس ندارم حرف بزنم
من دارم دق میکنم دارم میمیرم
مثل یه آدم هستم که صورتم پرتف اطرافیانه هیچ جوره
روی زندگی ندارم
انگار وایسادم تو جاده زندگی تالین ماشینا لهم کنن
تو خودم نمیبینم برم کنار یاخودمو نجات بدم
من هیچوقت پدرمادرمو نمیبخشم
بخصوص مادرمو مادرمو مادرمو هزاربار مادرمو
منو نابود کرد کاش منو میکشت ولی جسممو