بچه بودم ظاهرم رو مسخره میکردن الان اصلا اعتماد به نفس ندارم
بچه بودم بهم اعتماد نداشتن فک میکردن پنهان کاری میکنم الان همش ترس دارم که نکنه فلان اتفاق بیوفته کسی حرف منم باور نکنه
بچه بودم مامانم بهم حس عذاب وجدان میداد که چرا عروسکاتو ندادی فلانی چرا لباستو ندادی فلانی تا همین پارسال اونقدر که برا بقیه وقت میزاشتم به خودم اهمیت نمیدادم
بچه بودم والدینم دعوا میکردن یه بار رفتم خونه دوستم مامان باباش همو بغل کرده بودن من پشمام ریخته بود
بچه بودم محبت پدر ندیدم رفتم خونه دوستم زنگ زد به باباش یه شهر دیگه بود گفت دلم برات تنگ شده زودبیا و من باورم نمیشد یعنی چی؟ دوستم خوشحاله باباش خونه باشه؟ پس چرا من از خدامه نباشه تا به امروز پدرم رو نبخشیدم