من ده روز پیش زایمان کردم و روزای اول بخاطر زردی مادرشوهرم کلی قضیه رو بزرگ کرد و همش با اینکه میدید پیگیر هستیم میگفت الان بچه مغزش معیوب میشه الان میمیره، باید بره تو دستگاه و فلان الان که زردیش تموم شده یه روز منو شوهرم باهاش رفتیم درمونگاه تو راه شروع کرد به اینکه داداشت برا بچه خواهرش باید طلا بیاره چرا نیاورده منم گفتم من دویست برا بچش چند ماه پیشتر بردم چون پسرت پول نداشته من از مادرم همین دویست تومنم گرفتم و بردم و همون دویست تومنم برام پس میارن قرار نیست بیشتر بیارن اونم گفت نه پس بهشون بگو اصلا نیارن ارزش بچمون انقدر کم نیست نباید ادمارو کم شمرد و ما تو فامیلمون برای چشم روشنی طلا میبریم و من اگه کسی برام صد تومن دویست تومن بیاره پس میدم و میگم نیازی نبود
بعد با همین حرفاش شوهرمو پر کرد و اونم تایید میکرد ولی بعد که دید داره کم کم دعوا شروع میشه گفت هر کی هرچی اورد دستش درد نکنه منم تایید کردم
بعدم قضیه رو داداشم و اینا اتفاقی فهمیدن الان میگن مادرشوهرت خیلی بیشعوره از کسی نمیشه توقع کرد و فلان
بخاطر مادرشوهرم دیدشون نسبت به شوهرمم تغییر کرده
بعد رفیق مادرشوهرم اومده دیدن بچه صد تومن اورده منم از دیشب گذاشتم تو چشمم باشه که به شوهرم بگم امروز دیده گفته کی اورده گفتم رفیق مادرت باید پسش میدادم ولی ندادم گفتم زشته جلو اینهمه ادم پس بدم شوهرمم گفت چرا گفتم اخه به گفته ی مادرت ارزش بچه ما در این حد نیست حالا گذاشتم اینجا که صدقه سر بچم باشه اونم گفت باید پس میدادی و چرا پس ندادی و بعدم دور سر بچه گردوند و گفت خودم میدم صدقه