ده سال قبل خونه پدری من جایی بود که از سرظهر که مدارس تعطیل میشدن پسربچه های قدونیم قد از ۷ سال تا ۱۵ سال میریختن پایین ساختمون فوتبال بازی کردن ماهم طبقه اول بودیم و پدرمون دراومده بود مادربزرگم اخرین روزهای عمرش ومهمان خونه ما بود و پدرمادرم کلافه وپریشون بودنو و حتی پدرم قصد داشت بره بچه هاروحسابی دعوا کنه و اکه هم حریف نشد به صاحب خونه هاشون اعتراض کنه من باخواهش و التماس که بچه ان گناه دارن مانع شده بودم چون من عاشق بچه هاهستم وگفتم من حل میکنم این موردرو ( پدرم چون خیلی تو اون محل اعتبار داشتن میترسبدم صاحب خونه ها این عزیزان رو جواب کنن وتمدید نکنن باهاشون ) خلاصه یه روز ظهر تابستون رفتم تعدادی بستتی خریدم و رفتم پیش بچه ها و گفتم بچه ها بین دونیمه بیاین استراخت کنید خودمم نشستم پیششون و دسته جمعی بستنی خوردیم
گفتم بچه هاجون این بستنی هارو مامان بزرگ من برای شماها فرستاده خودش خیلی مریضه دادمن بیارم براتون اونام باتعحب گفتن خاله یعنی خیلی بده حالش ؟ گفتم اره البته دکتر گفته اگه خوب استراخت کنه بهترمیشه حالش اما خب خیلی سروصدا هست نمیشه ، بچه هابا مهریونی گفتن عه خب پس صدای فوتبال بازی ماهم نمیزاره بخوابه ؟ گفتم راستش اره یه کوچولو اخه ماخونمون طبقه اوله
یکیشون که از بقیه بررگتر بود گفت خاله جون اینکه کاری نداره خب ما میریم اون سمت که ساختمون نیست بازی میکنیم اینحوری مامان بزرگ شماهم حالش خوب میشه
گفتم پس رای بگیریم کار تیمی نظر جمعی میخاد همه شون دستای کوچولوشون بردن بالا و موافقت کردن دیکه پایین ساختمون شلوغ نکنن