خانم داداشم از اینایی بود که فکر میکرد خیلی مستقل و زرنگه اصلا اجازه نمیداد ما باهاش صحبت کنیم مادرم زنگ میزد دعوتش کنه میگفت فردا زنگ بزنید ببینم چی میشه
حالا خانواده خودش که همیشه اونجا بودن نوه عمه و عمو و دایی چند ماه یکبار دعوت میکرد و مهمونی عیونی میداد
بعد من که عقد کردم و دختردایی ها و هفت پشت عجیبه ها هم منو و همسرم رو پاگشا دعوت کردن زنداداشم دعوت نکرد !
و اگه سفر زیارتی جایی میرفت دعوا میکرد و غر میزد به برادرم که چرا خواهرت زنگ نزد زیارت قبول بگه !
کلا توقع یکطرفه و بی جا داشت
خودش هر ماه سرتا پا خرید میکرد بعد اگه برادرم واسه تولد خواهرزاده هاش یه گل میخرید جنگ راه مینداخت که چه معنی میده هر روز خواهرات بزائن تو گل بخری
( خواهرام دوتاشون به فاصله چند ماه بچه دار شدن )
شوهرش کارمند بود و ماهی ۱۵ ملیون هزینه خریدها و باشگاه و مکمل های این خانم بود
ماشین شوهرش رو میگرفت و شوهرش با موتور میرفت سرکار
اجازه نمیداد همسرش با ما تلفنی صحبت کنه و تو مهمونی کنار ما باشه
بعد از ۸ ساله زندگی شاهانه و دیکتاتورگونه به این منوال یهو همسرش اومد و گفت من نمیتونم ادامه بدم افسرده و بیمار شدم قرص اعصاب مصرف میکنم دستشو نشون داد که شاهرگشو زده بوده گفت من ۸ سال تحمل کردم که آبروی خانوادم با طلاق من نره
و اینطور شد که نه تنها خانواده کل فامیل بسیج شدن این موجود خودخواه و بداخلاق که هیشکی روی خوش ازش ندیده بود رو حذف کنن
ولی زنداداشم و خانوادش به التماس و غلط کردن افتادن و هیجوره حاضر نیستن دست بکشن
حتی اومده بود به التماس و غلط کردن جلوی خانوادم کل غرور و بدرفتاری های ۸ سالش با خاک یکسان شد