شوهرم معلمه چهار ماه تعطیلات منو میزاه خونه پدرم خودشم میره ور دل ننه باباش ما ی شهر غریب زندگی میکنیم خانوادع هامون شهر دیگه ایی هستن چهار ماه از خونه زندگیم دورم خیلی خسته شدم هر بار اعتراض میکنم میگه دوست نداری انتقالی میگیرم بریم شهر خودمون بچه ها ی سال انتقالی گرفتیم رفتیم ولی ی کاری باهام کرد ک دیگه جرات ندارم همش ور دل مامانش بود کلا منو ول کرد اونجا حداقل اینجا چند ماه پیش خودمه خیلی خسته شدم به خدا انگیزه هیچ کاری ندارم احساس میکنم تو خالیم خیلی غصه دارم شوهرم خیلی تنبله به جای این ک کار کنه همش خستس کلا س ساعت سرکار رفته ولی از الان شروع کرده ک داغونم باید بریم استراحت کنیم بچه ها توی این خرج گرونی روم نمیشه برم خونه پدرم😭😭😭😭😭😭😭😭