مشکلاتم توی تاپیک هام هست
شوهرم همیشه توی دعوامیگفت برو خونه بابات من دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم ولی بعدش میگفت نه وای من چطوری دلم اومد این حرفو بزنم غلط کردم منم باز دلم خوش میشد و میموندم یبارم خودش کل وسایلمو جمع کرد گفت بریم خونه بابات طلاق بگیریم برو دنبال زندگیت من ادم تو نیستم ولی من نرفتم و موندم بازم گفتم درست میشه افتاد به غلط کردن که من درست میشم من حتی وسایلتم جمع کردم تو نرفتی تو لایق بهترین زندگی من داشتم امتحانت میکردم
دوسه بارم هی میبردم تا نصف راه بازم باهم حرف میزدیم باز برمیگردوندم پیش خودش منم بلاتکلیف بودم بین زمین و هوا
دیشب پریود بودم از صبح که بیدارشدروز جمعه بود سرکار نرفت که مثلا پیش من باشه تا ساعت ۴ بعدظهر خواب بود بعدشم همش توی گوشی همش منم گفتم من پ ر ی و د م توی این دوران نیاز دارم کنارم باشی تو نمیخوای ناز خانومتو بکشی حالش خوب نیست ؟؟؟
خلاصه انگار نه انگار بعدش منم عصبی شدم دعوا کردیم بهم گفت جمع کن برو خونه بابات منم دیگه به سرم کشید ساعت ۴ صبح منو اورد خونه باباممم همشم میگفت یکی از اشتباهات عمرم این بود باهات ازدواج کردم و زن گرفتم
خانوادمم کلی بهش حرف زدن که مگه یه کیلو گوجه خریدی هی میاریش میبریش نمیتونی بگو نمیتونم
الان بنظرتون من چیکار کنم؟؟ میگه من مشکلی نداره اخلاقم و مشکل از توعه ولی همه میدونن خودش مقصره
ولی باز یادش میره میگه من اشتباه این حرفو زدم من تورو دوستدارم