امروز سوار تاکسی شدم از کتاب خونه برگردم یه دختر خانم اش دستش بود گفت اینو بگیر منم سوارشم من گرفتم سوار شد از اون جا حرف شروع شد من دوسال پشته کنکورم اینو گفتم
اون گفت دانشجو روانشناسی ازادیه یکسالم از من کوچیکتر بود بعدام کلی بهم گفت من احمقم که پشت کنکور موندم بعدم گفت بهم بدبخت شوهر کن هیچ کدوم اینو ناراحت نشدم لحظه اخر گفت تو چشام نگاه نکن دوس ندارم بدبختیات به من بیاد:) قلبم درد گرفت