یاد یزمانی افتادم تو اصفهان من راه اصلی بازارو گم کردم همینجوری کلمو انداختم پایین رفتم تو یه کوچه ، یه زوج جوون هم پشت سرم بودن انگار گم شده بودن و فک کردن من بلدم راهو
یهو بخودم اومدم دیدم کوچه یکم پیچید و رسیدیم به بن بنست اخرین مغازه اون راسته هم یه لباس زیر مردونه فروشی بود
منم برا اینکه ضایع نشم ناخوداگاه رفتم یه شورت ورداشتم گرفتم بالا هیچوقت خنده اون دوتا به همدیگ پشت سرمو یادم نمیره🤣🤣