2777
2789
عنوان

داستان‌زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 880 بازدید | 56 پست

من همش زنگ‌میزدمو میپرسیدم که چطورن و اینا مامانم همش میگف عالین خیلی خوبن مهربونن چه دست پختی داره و اینا صب که شد ما دیگه کلا اسپند اینا اماده کردیم که عروس خانوم داره میاد خیلیم خوشحال که چه زود اوکی شد اینم بگم که بابام کاملا مخالف دوستی و اینا بود و همش غر میزد که راهش دوره و این حرفا

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

اقا یکی دو ساعت بعد دیدیم زنگ زدنو اومدن منم خیلی شیکو پیک کرده بودمو اصلا یه پرنسسسسس تصور کرده بودم زنداداش جونو😐😐 این اومد تو من قیافم پوکر شد 

چهره دست خداس ها ولی خب مهم بود حداقل واس من.. 

یه هیکل تپل مپل (چاق)سفید موهای کم پشت اصلا یه وضعیییی بخدا هیچ چیز زیبایی تو صورتش نداشت 

با قیافه وا رفته خوش امد گفتیمو نشستیم حرف زدن عروسم تنها اورده بودن ینی هیچکس باهاش نبود!!!

من هی مامانمو سین جین میکردم که چطوری باباش اجازه داد به این زودی اومدین حل شد چرا تنها؟ مامانم میگف اقاجون اجازشو گرف! ماام ساده باور کردیم 

بچها یه زبونی داشت این دختره ک مارو از لونه میکشید بیرون

من خودم که کاممملاااااا خر شده بودم ینی طوری بود که اگه یه بحث کوچیکی با داداشم میکردن من دعوا میگرفتم که چرا داری با زن داداش دعوا میگیری و تقصیر توعه کل فامیل شیفته طرز حرف زدنو ادب و زبونش بودن همون قدر که مودبو خوش زبون بود حاظر جواب هم بود ینی کافی بود یکی یه تیکه بهش بندازه دو برابر میکرد جواب میداد 

من خواهر ندارم طوری شده بود که من اندازه خواهر نداشتم دوسش داشتم محکم بغلش میکردیمو قربون صدقه و اینا مامان جون باباجونم از دهنش نمی افتاد طوری شده بود که بابام میگف من این دخترو پسندیدم😐😐😐همونی که مخالف صددرصد بود... 

این هی میرفت میومد بوس و بغل با ما... 

همش تو بغل بابام بودو لاو میترکوندن این میگف باباجون اون میگف دخترم بازار ماچ و بوسم که داغ داغ بود این وسطا یه سری کاراام میکرد که اگه خیلی دقت میکردی متوجه میشدی!ینی تااین حد نامحسوس یه کم دورویی داشت خبر میبرد میاورد همشم خونه ما بود ینی من به شخصه خانواده اینو ندیدم به جز خواهرش.. خیلیم وانمود میکرد که ای وای بابام ای وای داداشم که ماام هردفه با مامانش که تلفنی حرف میزدیم میگفتیم که بابا خیالتون راحت باشه ما هواشو داریم خلاصه این کلا خونشون نمیرف به ماام که انگار تیتاب دادن خوشحال بودیم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز