خلاصه اون دختر هم یه شهر دیگه بود ولی داداش من چون تو اون شهر کار داشت رفتو امد میکرد از اونجا اشنا شده بودن باهم دیگه
بزرگترا جمع شدن رفتن و خیلی یهویی همه چی درست شد ینی یه سرعت غیر قابل باور ...
رفتن خواستگاری چون شهر دوری بود شبم اونجا موندن و صب زنگ زدن گفتن که ما عروسم با خودمونومیاریم خونرو امادهدکنین و این حرفا..