با هیچ پسری دوست نشده بودم. اولین کسی که اومد سمتم بهش باور کردم چون گفتم دختر زیاده من اهل رابطه دوستی و الکی نیستم با احساسات من بازی نکن گفت نترس حواسم به دلت هست منم قصدم اشناییه ...
حتی گفتم مامانمم در جریان بزاریم اول گفت نه بعدش قبول کرد . به خاطر اینکه شغل نداشت مامانم مخالفت کرد قرار شد تا شغل پیدا میکنه باهم فقط در ارتباط باشیم تو این مدت از آینده میگفت مثلا دوست دارم ۵ تا بچه بیاری واسم نمیدونم بعدا این غذا رو برام درست کن .فلان جور لباس بپوش و ... حتی یادمه میگفت حواست به سلامتیت باشه داروهای بدنسازی نخور ( غیر مستقیم نگران بود نازاشم) اینارو که میگفت بیشتر میشد اعتمادم بهش . خیلی میگفت بهم چاق شو انقدری که همه اعتماد به نفسمو از دست داده بودم و مظطرب شده بودم و همش زور میزدم چاق شم در کنارش وقتی دخترای خوش اندام تو دانشگاه میدیدم اعصابم بهم میریخت .من قبلا مشکل اظطراب داشتم وقتی اینجوری میشدم هیچی نمیتونستم بخورم و وزن کم میکردم جوری شد که دیکه نتونستم مثل سابق غذا بخورم چه برسه به رژیم رفتم دکتر اعصاب دارومو تغییر داد دیدم دارم وزن کم میکنم فشار روانم زیاد شده بود بهش گفتم من به خاطر مشکل اظطرابم امادگی ازدواج ندارم مجبورم باهات کات کنم . گفت اگه سلامتیت در خطره مشکلی ندارم . یک هفته از کات کردنمون گذشت تو این مدت من خیلی حالم بد بود صبح ها تهوع از اظطراب شبا هم دلتنگش میشدم .بعد یک هفته تو دانشگاه یکی از دخترا با دست نشونش داد گفت این پسر موقعی که من تو امتحانا حالم بد بود انقدر زنگ زد و پیام داد که نگو ... هستین بقیشو بزارم ؟