2777
2789
عنوان

حماقت من تو ترم اول دانشگاه

226 بازدید | 11 پست

با هیچ پسری دوست نشده بودم. اولین کسی که اومد سمتم بهش باور کردم چون گفتم دختر زیاده من اهل رابطه دوستی و الکی نیستم با احساسات من بازی نکن گفت نترس حواسم به دلت هست منم قصدم اشناییه ...

حتی گفتم مامانمم در جریان بزاریم اول گفت نه بعدش قبول کرد . به خاطر اینکه شغل نداشت مامانم مخالفت کرد قرار شد تا شغل پیدا میکنه باهم فقط در ارتباط باشیم تو این مدت از آینده میگفت مثلا دوست دارم ۵ تا بچه بیاری واسم نمیدونم بعدا این غذا رو برام درست کن .فلان جور لباس بپوش و ... حتی یادمه میگفت حواست به سلامتیت باشه داروهای بدنسازی نخور ( غیر مستقیم نگران بود نازاشم) اینارو که میگفت بیشتر میشد اعتمادم بهش . خیلی میگفت بهم چاق شو انقدری که همه اعتماد به نفسمو از دست داده بودم و مظطرب شده بودم و همش زور میزدم چاق شم در کنارش وقتی دخترای خوش اندام تو دانشگاه میدیدم اعصابم بهم میریخت .من قبلا مشکل اظطراب داشتم وقتی اینجوری میشدم هیچی نمیتونستم بخورم و وزن کم میکردم جوری شد که دیکه نتونستم مثل سابق غذا بخورم چه برسه به رژیم رفتم دکتر اعصاب دارومو تغییر داد دیدم دارم وزن کم میکنم فشار روانم زیاد شده بود بهش گفتم من به خاطر مشکل اظطرابم امادگی ازدواج ندارم مجبورم باهات کات کنم . گفت اگه سلامتیت در خطره مشکلی ندارم . یک هفته از کات کردنمون گذشت تو این مدت من خیلی حالم بد بود صبح ها تهوع از اظطراب شبا هم دلتنگش میشدم .بعد یک هفته تو دانشگاه یکی از دخترا با دست نشونش داد گفت این پسر موقعی که من تو امتحانا حالم بد بود انقدر زنگ زد و پیام داد که نگو ... هستین بقیشو بزارم ؟

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

دقیقا موقعی که ما دو ماه بود باهم در ارتباط بودیم یادمه همون تایم با من سرد شده بود و دو هفته ای بود پیام نمیداد بعد اون برگشت منم ناراحت بودم ازش ولی بهونه کرد من به خاطر امتحانات کم پیدا بودم فهمیدم من و تو اب نمک گذاشته بود دختره بهش محل نداده بود برگشت به من. وای حالم خیلیییی بده یاده محبتایی که بهش میکنم می افتم از سادگیم حالم بهم میخوره بهش پیام دادم که چرا اینجوری کردی اول گفت رابطه ما که تموم شده دیگه برا چی میپرسی بعدشم خونسرد گفت لابد مهم نبوده که بهت بگم من احمق هم دلتنگش میشم هم ازش عصبانی میشم هم دلم میخواد برگرده پیشم و بهش فرصت بدم ۵ ماه باهم دوست بودیم الان یه هفتس میگذره حالم خوب نیست به نظرتون همه حرفاش دروغ بود نیتش ازدواج نبود ؟ از خودم حالم بد میشه دست خودم نیست تعادل ندارم همش گوشیمو چک میکنم ببینم پیام نداده شما بودید چیکار میکردین؟؟

بیشتر از این خودتو تو این پسر کثیف غرق نکن

سنت کمه و تجربه بود، حتی یک زره هم شک نکن که با این به هیچ جا نمیرسی

رو خودت کار کن و تفریح کن و از بند این ادم دربیا

امیدت به خدا باشه، به خودت تکیه کن                                       به زبان انکار ادم ها گوش کنید; ادم ها دقیقا همان چیزی هستند که انکار میکنند
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792