کسی رو ندارم براش حرف بزنم اینجا فرصت خوبی بود تابتونم حرفهامو بزنم 11 ساله ازدواج کردم و یه دختر 9 ساله دارم و الان 4 ماهه باردارم
خانواده ی همسرم فارس زبان هستند و من اصالتا آذری ام من 11 ساله ازخانوادم جداشدم واومدم تهران خانواده هسرم از اولش منو خیلی تو جم هاشون راه نمیدادن وباهام سرد بودن ومن مجبور شدم خودم عقب بکشم وقطع رابطه کنم همسرمم از همون ابتدا از لحاظ عاطفی وجنسی باهام سرد بود البته تو جم های فامیل باهام بگو بخند بود برای جلب توجه خانم ها اماتو خلوتمون همش توگوشیشه چندتا گروه داره تو تلگرام باخانمهای گروه گرمه همش باهم ویس کال میرن منم درگیردرس دخترمم خیلی به درس علاقه نداره کل تایممو دخترم گرفته قبل بارداری بادخترم همش میرفتم پارک وقتی دلم میگرفت ولی الان نمیتونم بخاطر شرایطم جایی برم خیلی تنها شدم وقتی به شوهرم گلایهمیکنم میگه چندتا گروه معمولیه برای سرگرمی واوقات فراغته باهمه خانمها گرم وصمیمیه ولی حوصله من ودخترمو ندارم حتی وقتی میریم بیرون اگه من چیزی نگم باز شروع میکنه به ویس کال رفتن با هم گروهی هاش باهمکارهای خانم ودخترخاله هاشم خیلی خوبه مسائل مربوط به اونها شدید براش مهم وهواشونو داره خدایی نکرده یکی از خانمهای گروه بغض کنه و ناراحت باشه بابگو وبخند از دلش درمیاره ولی من از تنهایی هام گلایه میکنم میگه مگه گشنه وتشنه موندی یا لباس برا پوشیدن نداری انگار من خونه پدرم داشتم از گشنگی میمردم که زن این شدم بهش میگم نسبت به من بی تفاوتی ونسبت به خانمهای دیگه احساس مسئولیت میکنی میگی توکه ازخودمی اوایل سنم کم بود تحملش راحت بود امید داشتم یه روز دوستم داشته باشه اماالان برام سخت شده دارم افسرده میشم انقدر باهم رابطه نداشتیم که نسبت بهش دیگه تمایلی ندارم ودیگه نمیخوام حتی کنارش بشینم دلم ازش شکسته نمیدونم تاکب ابنهمه تنهایی رو میتونم تحمل کنم به روابط زن وشوهرهای اطرافم غبطه میخورم بخاطر دخترم فقط نفس میکشم اگه ازدواج اینه دلم میخواد دخترم بمونه توخونه موهاشم مثل دندون هاش سفید شه ولی شوهرنکنه