ما یه عروسی میخوایم بگیریم خودمونو کشتیم والا😕
حالا رسیدیم به بحث ماه عسل😑
پدرشوهرم اینا یه همسایه دارن یه پیرزن وپیرمردن که همه بچه هاشون امریکان
شوهرم وقتی مجرد بوده تو جوگیری بهشون گفته من میبرمتون کربلا
البته همسایشون هم خیلی ادمای خوب وشریفی هستن وبا اینکه عقدما نیومدن اما یک میلیون پول نقد بهمون کادو دادن
حالا از عید مادرشوهرم هی میگه اقای پناهی همش میگه قرار بود پسرت منو ببره کربلا
چنان با سوز وگداز هم تعریف میکنه
حالا من وشوهرم یک سال ونیمه هییچ مسافرتی نرفتیم😕
دوس دارم برای ماه عسلمون یه سفر خووب بریم وکلی خوش بگذرونیم بعد از اینهمه مشکلات
امروز انقدر مادرشوهرم گفت وگفت وگفت تا شوهرم گفت باسه بهشون بگو برج دو همه باهم میریم کربلا!
مادرشوهرم هم خوشحااال😐
حالا به شوهرم میگم این چه حرفی بود زدی من دلم یه مسافرت خوب میخواد نه با پیرزن وپیرمرد و خانواده تو کربلا روهم خیلی دوس دارم و بهش ارادت دارم اما نه به عنوان ماه عسل!! همش باید بریم زیارت وبرگردیم هتل😕
شوهرم هم میگه باشه اگر دلت نمیخواد نمیریم ولی این پیرمرد امیدش به منه منو مثل پسرش میدونه اخرای عمرشه اینکه ارزوشو براورده کنیم ثواب داره کلی دعامون میکنه ممکنه تا سال دیگه نباشه که بتونم ببرمش
من واقعا این وسط گیر کردم 😥 از یه طرف دلم واسه اون پیرمرد میسوزه
از یه طرف واقعا میدونم اون مسافرت خوش نمیگذره فرض کن با دوتا ادم پیر بری سفر زیارتی! چه شود😣
شما بودید چیکار میکردید😐