این همه سال زجر که مامان من کشید
این همه سال من تحمل کردم زندگی اینطوری رو
امروز بابام تمام حرفاشو به مامانم زد دقیقا جلوی من،گفت من دوستت ندارم بهت اعتماد ندارم میخوای بری خونه بابات همین الان برو😅و تاکید هم کرد که من به مادرم و خواهرام بیشتر از تو اعتماد دارم واااای سرم
تحمل نداشتم زنگ زدم عمه های عفریته و مادربزرگ از سگ کمترم و تا تونستم حرفامو زدم و گفتم اگر مادر من طلاق بگیره،داداش من کوچیکه مثل خودم مشکل روحی پیدا کنه
یه آتیشی میندازم توی زندگیتون که با هیچ آبی خاموش نشه
چرا باید به خاطر بابام و خانوادش زندگی ما خراب بشه
چشمام کاسه ی خون شده،کاش میشد مرد
و واقعا تصمیمشو هم دارم
خدایا شکرت واقعا .....
مامانم وسایلاشو جمع کرده داره میره،میدونم گ اینبار بار آخره و همه چی تمومه هر چی گفت تو هم بیا بریم مخالفت کردم نمیخوام برم اونجا حالم بد باشه اذیت شه....