من یک اقایی بهم معرفی شد برای ازدواج رفتم دیدمش باهاش چند بار رفتم بیرون کلا دو هفته تلفنی صحبت کردیم پسر هم محلی پدرم از آب درامد باباش با پدرم دوست صمیمی بود که متاسفانه پدرش فوت کرده بوده حتی هم فامیلی خودم بود ما فامیل هم بودیم این اقا باباش فامیلشونو عوض کرده بود من فامیلیمو گفتم گفت فامیل قبلی ماست رفتیم عوضس کردیم بعد باباش هم دهی بابام از کار درآمد من اول خیلی خوشم آمد ولی به شدت به مادرش وابسته بود میگفت باید دم کوچه مادرم اینا بشینیم
اصلا وقت نمیگذاشت درست ما سینما رفتیم بدون اجازه دستمو گرفت تازه گفت خیلی دلتم بخواد وقتی من اعتراص کردم خلاصه من دیدم بهم نمیخوره بعد دوهفته بیخیال شدم گفتم نمیخوام