شوهرم ساعت هشت و نيم زنگيد گفت ميام دنبالت بريم برف بازي
ما هم ذوق زده پوشيدم رفتيم تو راه پله
فكر كن فاصله مغازش تا خونه با ماشين ده دقيقه هم نميشه
از هشت و نيم تا الان تو راهه
ميگه ماشينا سر ميخورن
ميزنن به هم
ما هم لباسامون رو دراورديم
اومديم خونه
اينقدر خورد تو ذوقم كه نگو