زوری شوهرم داد
زوری گفت درستو ول کن
بخاطره کار و رفتار هایی که با من کرده اصلا اعتماد به نفس ندارم حتی نمیتونم حرف بزنم
هرچی بهش میگفتم میرفت به آبجی جون هاش و خواهر زاده هاش میگفت
اصرار داره من چادر بپوشم
گفتم تو دشمن منی اصلا دلم نمیخاد همچین مادری مثل تو داشته باشم
گفت ایشاالله بچه دار شی ببینم تو چجوری تربیتش میکنی
گفتم هرچقدر بدتربیتش کنم حداقل بهتر از تو تربیتش میکنم
هیچی دیگه آخرشم گریه کرد
منم هیچکاری نکردم
وقتایی بودکه من پیشش گریه میکردم نمیپرسید دخترم دردت چیه چته
یه بغل ساده نمیکرد
منمم گزاشتم به حال خودش
اصلا دلم براش نمیسوزه
رسما با آیندم بازی کرد