من خانه دارم. و خیلی هم لذت میبردم به خونه و زندگیم و بچهام میرسیدم باشگاه میرفتم با دوستام میرفتیم بیرون یا دورهمی خونه همدیگه کل روز به امید اینکه شب بشه و شوهرم بیاد خونه و باهاش وقت بگذرونم میگذشت چون خانوادم کلا دورن ازم و من شهر دیگه ای هستم که هیچ کسو ندارم ...اخ خدا چقد خوش بودم شوهرمم خوب بود اخلاقش هم مالی درامدش خوب بود و هیچ کم وکسری نداشتم. یهو تو اوج خوشی خیانت هاش رو شد ...من دیوونه شدم ولی بخاطر زندگیم بخشیدم ...دوباره تکرار شد ...اونم بدترین نوع خیانت با زنای پولی ....
اصلا باورم نمیشد اصلااااا نمیشناختمش ازش بدم اومد رفتم برای طلاق که مامانم اونجا ذات خودشو نشون داد و گف خونه ما جایی نداری ما خودمون هزارتا مشکل داریم. منم برگشتم و دارم زندگی میکنم. زندگی که چه عرض کنم ..کاری بهش ندارم اصلا نه حرفی نه چیزی طلاق عاطفی ..
دوساله الان ولی من بشدت افسرده و داغون شدم کلا زندگیم بهم ریخته نمیتونم تو خونه بمونم انگار در ودیوار خونه میخواد منو بخوره هزار جور فکر و خیال میکنم دارم روانی میشم. دلم میخواد بزنم بیرون تو خونه نمونم ولی حوصله تفریح ندارم دلم میخواد برم سرکار که خسته شم و شب که میام خونه درجا بخوابم و فکرای چرت و پرت نکنم. بنظرتون چیکار کنم ؟؟ توروخدا راهنمایی کنیین 💔