بچه ها شوهرم خونه خواهرش عید دیدنی نمیره میگه من ده سال ازش بزرگ ترم اونا باید بیان
اونا هم نمیان
این وسط مادر شوهرم و پدر شوهرم خیلی داماد و دخترشون رو دوست دارن
خیلی هم پولدارن دامادش اینا
بعد جرعت نکردن به شوهرم بگن تو باید بری اونجا
دیروز منو تنها حیاط گیر آوردن
گفتن چرا نرفتین منم گفتم که شوهرم میگه من بزرگ ترم اون باید بیاد یهو ننش با داد گفت اونا دوبار اومدن موندن پشت در
منم گفتم ما خونه بودیم
دوباره گفت یسری هم شهرستان بودین اومدن گفتم با دخترت من حرف میزدم میدونست اون هفته شهرستانیم
بعد دوباره با دروغ گفت امشب میخواستن بیان اما من گفتم میخوان بیان داهات
منم دیدم این از رو نمیره همش دروغ میگه چیزی نگفتم
بعد اخم و تخم کرد خیلیییی
دوباره گفت اونا با پدر شوهرش میگردن اون بزرگه عموی ما هست باید احترام بزارییییین بهش
بعدش من ناراحت شدم گفتم نگا با زن حامله چطور رفتار کردن نذاشتن بیام خونه تو حیاط گفتن
جلو شوهرم هم نگفتن پیش خودم گفتم
بعد من رفتم خونه مامانم به شوهرم تعریف کردم
اون گفت تقصیر خودته بی سیاست بازی درآوردی فقط یه کلمه میگفتی من به شوهرم گفتم چند سری اون نیومد چرا با مامانم زبون به زبون میکنی اون دروغگو هست هرچی تو بگی باز یه دروغ میگه
بعد دوباره گفت اون لحظه که برگشت گفت اومدن پشت در بودن منو صدا میزدی میگفتی خواهرت اینا اومدن پشت در موندن تو مگه کجا بودی
بعد دوباره گفت تقصیر خودته از این به بعد هرکس هرچی گفت بگو شوهرم نمیره
من خیلی ناراحتم میگم به من چه چرا به من میگن
این دفع چطور برخورد کنم؟
مامانش خیلی عوضیه بچه ها هیچکس ازش خوشش نمیاد اصلأ خونشون یجوریه
تمام دنیاش دخترشه
فک کنین پسر کوچیکش با باباش و خواهرش چندین ساله قهره
شوهرم با خواهرش سرده
فقط هم بر میگرده به فرق گذاشتن خانوادش بین بچه ها
یا هیچکس اصلأ باهاشون رفت و آمد نمیکنه مثلاً مادر شوهرم خواهر بزرگتره
هیچکس عید نیومده خونش
از بس بده و از مهمون بدش میاد
خیلی ناراحتم یچیزی بگین ایندفعه چه واکنشی نشون بدم