نمیدونم از کجا بگم. شهر دور زندگی میکنن. سه ماه یه بار مثلا میان این سری اصلا یه طورایی نمیذاشت مامان بابام برادر زادم رو بغل کنن یا هروقت باهاش بازی میکردن میومد پیششون میشست یا مامانم خواست بهش چایی بده سریع گفت خیلی پررنگه گرفت درحالی که همیشه همین طوری میخوره ازش گرفت رفت خودش داد الان دارم اینارو مینویسم گریه میکنم. دلم برای مامانم میسوزه خیلی گناه داره. این یکی از رفتاراشه. 4سال عروس ماعه هرسری پدر و مادرم رو اذیت میکنه. به داداشم گفتیم رفتاراش رو جلوی ما میگه غلط میکنه و ازین چیزا. ولی میدونم به روش نمیاره. مسئله دردناک اینه که انگار مارو دور انداخته..... من میبینم که واقعا انگار مامان بابام دیگه براش مهم نیستن این قلبمو میچلونه
بعد رفتنشون مامان بابام بحث کردن بابام میگه ولش کنین از گاو انتظار محبت نداشته باشین کلا بحث شد تو خونه
پیام دادم به داداشم که خدا ازت نگذره هر سری میای این دوتارو به سکته میرسونی. جواب داد نمیام دیگه. بعدش زنگ زد بابام و که راه افتادیم و ازین حرفا
بچه ها انگار ما دیگه براش وجود نداریم ـــــمن هیچی منم یه روز میرم سر زندگی خودم. دلم برای پدر و مادرم میسوزه