یه اشتباهی کردم که کل خانواده ی پدریم رو تحت الشعاع قرار داده..
کم سن و سال نیستم.. ۳۸ سالمه.. فکر نمیکردم عکس العملم اینقد تبعات داشته باشه..
پدرم به تازگی به رحمت خدا رفته و من از فوتش خیلی ناراحتم.. کل خونواده ناراحتن.. هفته قبل چهلمش بود.. فردای چهلم، خالم و شوهرخالم اومدن خونمون که از مامانم اجازه بگیرن که عروسی پسرشون رو یک روز بعد از عید فطر بگیرن.. در واقع همه کاراشونو انجام داده بودن و طرف عروس کاراشو پخش کرده بود و اونا میخاستن کارتاشونو پخش کنن.. اومدن عذرخواهی و مامانم اجازه داد.. این در حالیه که چند روز قبلتر، ما از زبان این و اون شنیده بودیم که اینا میخان بعد چهلم عروسی راه بندازن و مامانم و کل خانواده خیلی ناراحت شدیم که ما عزادار بودیم و اینا داشتن تدارک عروسی رو میدیدن.. چون از لحاظ خانوادگی رابطه خوبی با هم داشتیم و بابام باجناقش رو خیلی دوست داشت..
خلاصه بگم مامانم اون لحظه چیزی نگفت و گفت عزا مال خودمون و عروسی هم مال خودمون.. ناراحتیشو بروز نداد.. ولی من نتونستم سکوت کنم و گفتم خاله مامان که الان داره این حرفو بهت میزنه خیلی از دستت ناراحته.. منم همینطور..
نگم براتون که همین یه جمله حرف من رو چقدر اینا با بچه هاشون بزرگ کردن و چندبار به داداشم زنگ زدن به گلگی که خواهرتون اینو گفت مامان و بابامون گریه کردن و فلان و بیسار.. داداشامم منو سرزنش کردن که تو نباید حرف میزدی.. الان همه ما رفتیم زیر سوال..
من ناراحتم ازینکه این ناراحتی پیش اومد ولی چرا اونا باید این یه جمله حرف منو اینقدر بزرگ کنن که آخر کار طلبکارم بشن..
این توضیح رو هم بدم که ما خیلی وقتا تا سال متوفی عروسی یا جشن شادی نمیگیریم.. اگه هم بگیریم خیلی کوچیک و بدون ساز و آواز.. ولی اینا برخلاف رسم و رسوممون هم بزرگ میگیرن هم با ساز و آواز..
درست یا غلط بودن رسم رو نمیدونم ولی همین خونواده واسه خیلیا تا سالش نشد حتی مراسم جشن و شادی نرفتن چه برسه عروسی بگیرن..