خستم کردن
خودم دارم جدا میشم
غصه زندگی که تموم شد و دارم هیچی
باید استرس شاخ و شونه های داداشامم بکشم
که میخوان اقا رو ال کنن و بل کنن
از روزی که بودم یه روز خوش به چشم ندیدم
نمیدونم دارم تاوان چی رو پس میدم
فقط میدونم پدرومادرم خیلی گناه دارن که اخر عمری با این تن مریض و ناخوش باید حرص منم بخورن
دیگه نمیتونم ادامه بدم
هیچکسو ندارم که اخرین حرفامو بهش بزنم
اومدم اینجا که شده بود مخزن اسرار دلم نوشتم
امیدوارم زندگی بعد من برای همه بهتر از الان باشه
مخصوصا اونی که با همه چیش ساختم،به اندازه کل زندگیش بهش عشق دادم و هیچوقت نفهمید...(: