خیلی جاها دلمو شکسته منم خیلی جاها دلشو شکستم ولی الان به حدی دلم براش میسوزه که هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد فقط میدونم اگه جاش بودم هیچ وقت تحمل نمیکردم یا خودمو میکشتم یا فرار میکردم یه جای دور که دست هیچ کس بهم نرسه خلاصه میگم که کامنتا بالا نره یه وقت ببینه جدا شده چندساله با بدبختی و پیام نور خواندن لیسانس گرفته داره برای آزمون استخدامی میخونه بعد بابام اصلا باهاش نمیسازه یکم این لجبازه یکم اون تصور اینکه جاش بودم منو به خفگی میرسونه نمیدونم خدایی هست یا ساخته ذهن ماست ولی براش دعا کنید اگه اعتقاد قلبی دارید اون فقط با ازدواج میتونه از اون خونه بره دعا کنید یه خواستگار خوب براش بیاد و بره و خوشبخت شه و دیگه هیچ وقت به اون خونه برنگرده