دوست مامانم که البته نمیشه گفت دوست خیلی نزدیک تر از دوسته ، از وقتی بچش بدنیا اومد تا ۲ ماه خونه ما بود . میگفت از خونم بدم میاد! اول عید رفت خونشون الان دوباره زنگ زده که من وسایل آرشا رو جمع کردم فردا صبح بیام ولی طاقت ندارم همین امشب میام
تو ایران هیچ دوست و آشنایی نداره به جز ما
من خوابگاهیم بابام هم معمولا مسافرته یا درگیر باشگاه و کاره کم خونه میمونه ، مامانم تنهاست ولی آخه مهمون دو سه ماه نمیشه کهههههه
از یه طرفم روی بچش خیلی حساسه (نزدیک ۵۰ سالشه تازه بعد کلی سختی بچه دار شده )بچه یه عطسه میکنه همه رو اسیر میکنه که برید از فلان دکتر نوبت بگیرید ببرم نشون دکتر بدم و ...
واقعا اعصابم خورده