من ۲۵سالمه و هفت ساله ازدواج کردم ی بچه پنج ساله هم دارم شوهرم ب شدت عصبیه و اصن حرف حساب حالیش نمیشه وضع مالی چندان درستیم نداریم اصنم تو خونه رابطه درستی نداریم مدام بیرونه با رفیقاش و اصن تو خونه با من و بچم وقت نمیگذرونه وقتیم میاد جرعت حرف زدن باهاش و ندارم بسکه تند برخورد میکنه.. الان حدود پنج شش ماهه میگه من ی بچه دیگه میخام هم خودش مدام میگه هم اطرافیانش ک باید ی بچه دیگه بیاری من دلم نمیخاد تو این زندگی یکی دیگه بیارم چون واقعا دلی ب این زندگی ندارم حداقل ی چند سال دیگه بگذره بلکه یکم پا به سن گذاشت آروم تر شد یکی دیگه بیارم.. بنظرتون چیکار کنم بقران انقدی ذهنم درگیره و آشفتم ک از خواب و خوراک افتادم
ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
قبول نکن و مخفیانه پیشگیری کن... خیلی جوان هستی و اینکه مبخاد حسابی دستت تو پوست گردو باسه
اره دقیقا هدفش همینه خودم میدونم ولی چاره ای ندارم کل این ماه رمضونو دعا کردم سه شب قدرو اشک ریختم ک خدا برام کاری کنه من به آرامش برسم ولی روز به روز شرایط داره برام سخت میشه
به اطرافیان که ربطی نداره به خودشم بگو نمیخوام حواستم جمع کن
لطفا اگر کتاب ، فیلم و سریال و موسیقی خوب و قشنگ سراغ دارین بهم معرفی کنین ممنون میشم 💜 وقتی میام تو تایپک کسی نظر میدم نظرم برگرفته از اینه که اگه خودم جای استارتر بودم چیکار میکردم پس به کسی نمیگم چیکار کن چیکار نکن خودمو میذارم جای کاربرا میگم اگر من تو شرایطت بودم چیکار میکردم پس کاری که در نهایت انجام میده به من ربطی نداره
ازدواجم سنتی بود تازه اون زمان گریه هم میکردم ک نمیخام ازدواج کنم ولی چون دخترای اطرافم همه ازدواج کرده بودن خونوادم بهم فشار اوردن منم سنم کم بود نتونستم مقاومت کنم سکوت کردم