مادره هم مونده بو که اصلا سمت اتاق پسره نرفته
این چی میگه؟
که یک شب اینا اماده خوابیدن بودن
مادر و پدر رو تخت خوابیده بودن که دیدن صدایه داد پسر کوچیکه بلند شد
: اه مامان برو دیگه، خستم کردی
اینا مونده بودن، پسره توهم میزنه؟
پدر هم داد میزنه که: زینب(اسم مادره) بیا اینور
که پسره اروم شد خوابید
پسر بزرگه(همونی که رفته خاستگاری) هم هی عصبیه میزنه ظرف میشکونه
و جالبیش این بود که بعد از اون خاستگاری جواب نه میشنیدن
اینا از اونجا فمیدن یکی برای اینا دعا گرفته
با چند تا دعا نویس حرف زدن ولی نتونستن حلش کنن که شماره یک اقایی رو پیدا کردن که دعا نویسه خیلی قویه
خلاصه به این اقایه زنگ میزنن و این اقایه چهرتا کار بهشون میگه انجام بدن،
مرده میگه خواهر خودت براتون دعا گرفته از یک اقایه یهود