کلا چندروز تواخم و تخم بود حتی سال تحویل هم دمغ بود گفته بود من سرکارم شما عید برین شهرستان مادرش اینا شهرستانن دیگه دیدم دمغه کاریش نداشتم تا اینکه زنگ زد به خواهرش وه شروع کرد گلایه کردن به درمیگفت دیوار بشنوه ما بدبختیم شانس نداریم و ازین حرفا و گفت دیگه شهرستان نمیایم بخاطر اینکه من حرص بخورم میدونه من حساسم نمیخام خانوادم راجع به قهرامون بدونن تا چندروز دیگه سرکاره ولی گفته نیمه دوم هم نمیبرمتون مادرم اینا هم هی زنگ میزنن کی میخاین بیاین آشتی هم نمیکنه ازش سوال پرسیدم جوابم نداد