بعد خیانت شوهرمو کلی بحث و دعوا، قرار شد برگردم خونم سه چهار روز باهم باشیم،، دیروز عصری اومدم، کلا یه حالی ام یه حال عجیب غریب و تو در تو، هم دلم انگار واسه خونم تنگ شده و بغض گلومو میگیره یاد خاطرات خوبم میوفتم تو گوشه گوشش، هم هی میگم من اینجا چیکار میکنم،، جایی که اصن معلوم نیس پاکه یا اون زنیکه آشغال پاشو گذاشته توش
به شوهرم یه حس خیلی بد دارم با اینکه میگه پشیمونم و هر کاری لازم باشه میکنم برا از نو ساختن،، ولی میگم چطور میتونم دوباره بهش اعتماد کنم؟ اعتماد کنم و باز از اینکارا کنه چطور میتونم بعدش یه دیقه هم زنده بمونم؟ یا اگه برگردمو اعتماد نداشته باشم چطور یه عمر با شک و تردید و بد دلی زندگی کنم؟
اگه برمم خودم خیلی راحت میشم، ولی پسر ۴۵روزم بی بابا میشه
از وقتی اومدم وحشت دارم از اینکه بهم دست بزنه، میترسم بخاد باهام رابطه داشته باشه،، من ازش چندشم میشه،، نمیتونم باور کنم به قول خودش رابطشون در حد چت بوده
اندازه همه دنیا خستم💔💔وقتی مینویسم ذهنم شفاف تر میشه🥲خوبه که اینجا هست