دختر عمم یه همچین جوابی به مامانش داده بود بابام یه واه واهی میکرد که بچه رو ببین اینقدر خرج داره برا باباش تازه اینقدرم زبون داره و بی تربیته
حرف بزنم مامانم میگه همش جواب بزرگتر رو بده
دیگه زیادی حس میکنم که تو این خانواده و تو این شهرو کشور و کره زمین اضافی ام
درک نمیکنم هدف خدا از افرینش من چی بوده تا همه دق دلی هاشون رو سر من خالی کنن و بهم اهمیت ندن
همش شدم کسی که دنبال توجه و محبت و تشویق شدنه حرف گوش کن تر از من تو این دنیا نبوده و نیست براشون
صبح تا شب تو خونه ام بیشتر از خودم به نمراتم اهمیت میدن گوشی و گفتم بفروشن برام لپتاپ بگیرن لپتاپم خراب از اب دراومده و پر پر میزنه و منم همینجوری نگاه میکنم مامانم میگه هنوز بزار ببینیم بعد چند ماه نتیجه کنکورت چی میشه اگه نتیجت خوب شد تعویض میکنیم منم گفتم نمیخوام عوض نکنین و کلی غصه خوردم بعد خرابی لپتاپ من رفته کلی برا خودش النگو خریده نمیگم نخره خودش کار میکنه ولی خب منم این زندگی رو نخواستم اگه قراره فقط بهم غذا بدن و بعضی وقتا لباس بخرن من میرفتم پرورشگاه هم اینا رو میدادن بهم
تنها ارزوم الان اینه که مستقل بشم ولی نمیدونم میشم یا نه و یا چطور این کار و بکنم