ازت خیلی ممنونم که باهام حرف زدی
میدونی بابام تنها کسیه که پشتمه ولی با اونم که حرف میزنم انتظاراتش رو میبینم که مثلا من به فلان شغل برسم شاید براش مهم باشم ولی پسرش و بیشتر از من دوست داره و یکمی ام خسیسه
نمیتونم یارانم و یا سهامم رو جدا کنم پدرم تا حال اجازه نداده که تنهایی بیرون برم به عقیده خودش ازم محافظت میکنه ولی بدجوری بهم صدمه زده هیچ دوستی ندارم هیچ کسی رو ندارم که حتی باهام حرف بزنه
هو ش مصنوعی شده دوست صمیمیم
گوشیم سالی یکبار هم یکی زنگ نمینه
شدم یه درونگرایی که تو مراسمات هم یه گوشه تنهایی میشینم
فکر میکنم خیلی بدبختم ولی باز نمیتونم کلاس که میرفتم همه مشغول صحبت و اینا من تک و تنها یه گوشه از بس بابام میگفت دوست اینه و خوب نیست و همه چی باید یه دلیلی داشته باشه اونم مهم باشه و مربوط به درس باشه
خسته شدم از روزای تکراری و تنهاییام
باز بیخیال میشم و خنده های مصنوعی
فکر میکنم زیادی هیچکس بهم اهمیت نمیده و افکاری که دارم یا احساساتی که دارم برای کسی مهم نیست برعکس من برا بقیه اینجور نیستم یا حداقل تلاشم رو میکنم
همین الان اگه مالی داشتم اونارم شریک میکردم ولی همینقدر هم ندارم که مستقل بشم