گاه این اوراق ، این اوراق سفید رو که مانند دوشیزه ای ناب هستند ، دلم را خنج می اندازند برای خراشیدن روح سپیدشان با چاقوی آبی رنگ خودکار .
گاهی دلم میرود برای نوشتن ، برای سیاهه کاری.
زمانی که خودم را کناره ی تخت جمع کرده ام و زیر لحاف بزرگ و سنگین به سختی نفس میکشم دلم میخواهد با انگشت بر رو تختی بنویسم.
زمانی که لب هایم میلرزند و ذره ذره ی وجودم از چشمانم فوران و به پر های بالش نفوذ میکنند،
دوست دارم به جای خیس شدن بالش ، با اشک هایم ، غصه هایم را به روی کاغذ رد بیاندازم.
زمانی که از حرص و فشار ناخن های جویده شده ام را در دستم فرو میکنم و از درد تیزش اشکی در چشمانم حلقه میزند ،
میخواهم خودکار را در دستم فشار دهم و حرص خودم را خالی کنم.
زمانی که از شدت خشم وسیله ی دوست داشتنی ام را به دیوار میکوبم و شکسته میشود ، دلم میخواهد کنار تکه تکه هایش زانو بزنم و
با هق هق بنویسم.
زمانی که میخواهم حرف بزنم اما از خشم ، صدایم میگیرد و خش دار و دورگه میشود ،
میخواهم کاغذ را بی رحمانه با نوشته های پاره پاره کنم.
زمانی که گلویم از فشار بغض ورم کرده و چشمانم خونین شده و رد اشک ها روی گونه های خشکم میسوزد،
میخواهم که احوالم را با نوشته هایم ترسیم کنم.
اما در تمام این حس ها طوری بوده ام که گویی اتفاقی نیافتاده است و قرار هم نیست بیفتد.
طوری آرام نفس کشیده ام که انگار در آرامش کناره ی تخت خوابم برده است.
طوری رفتار کرده ام که انگار هیچوقت بالش روی تختم خیس نشده است.
همیشه طوری جلوی لرزش دستانم را گرفته ام که یک وقت چیزی را نشکنند و ناخون هایم درد را به من القا نکنند.
همیشه و همه جا سکوت کردم تا تن صدای لرزان و گرفته ام توجه کسی را جلب نکند.
و من تنها بودم زمانی که با دست ، گلویم را ماساژ میدادم تا بغض لعنتی را قورت دهم.
همیشه گوشه ای روی کاغذ گریه کردم و داد زدم و حقم را گرفته ام.
دنیای من درون کاغذ به ثبت رسیده و منِ واقعی آن دخترِ پشت کوه غصه ها و آن بی درد درون تار و پود های کاغذ است.
دروغ درون کاغذ و واقعیت درون دنیا...