برادر من توی 19 سالگیش با یه دختری دوست میشه و تصمیم به ازدواج میگیرن. دختره خودش 18 سالش بوده و مثلا وقتایی که ما مسافرت بودیم داداشم دست دختره رو میگرقت میاورد خونه تا اینکه یه روز لو رفتن
مامان و بابای من اصلا مواقث نبودن چون اولا دختره با خانوادهی ما و فرهنگ ما فرق داشت دوما طی تحقیقات معلوم شد که بابای دختره سابقهی زندان داشته به علت بدهی (ما بعدا فهمیدیم بدهی نبوده بلکه مال یارو رو بالا کشیده بود)
داداش من میگفت من اگه با این دختره ازدواج نکنم خودمو میکشم ماهم به اجبار موافقت کردیم
چون طولانی میشه بقیه رو توی پیام بعدی میگم