بخدا مصف شب از خجالت گریه میکردم همسرمم میگفت چیزی نیس بیخیال من فراموش کردم(هرچند زیرزیرکی داشت میخندید)اینقد خندیده بود داشت میمرد تموم اون پله هارو با دست و پا بالا رفت منم گریه میکردم ههههه
(بـــژی کـــورد)دیــاکو تو بهــترین اتــفاق زندگــیمی
من و شوهرم خونه پدر شوهر بودیم خاستیم بیایممادر شوهر گفت صبر کنیدیکم غذا بدم ببرید برای سگ(اشغال گوشت) تویه جایی حالت انبار دارن که سر راهمون بود ما تو ماشین بودیم پدر شوهر اومدداد دست من گفتم دست شما درد نکنه از خنده ترکیده بودن با شوهرم
اصفهانبا ان همه وسعت شده نصف جهان یکوجبقد داری و کل جهانمگشته ای
من و همسرم عقد بودیم و نمیدونستیم خواهر شوهرم حمومه چون سرویساشون خیلی بزرگه و چندتا در داره من و همسرم کنار هم خوابیده بودیم و فقط فیلم میدیدیم کار خاصی نمیکردیم ولی یهویی در باز شد و خواهر شوهرم اومد بیرون و شوهر عزیز بنده که هول شده بود و خودش فکر میکرد کاری داشته میکرده یهویی برگشت و به میز شیشه ای بزرگ وسط حالشون خورد و میز برگشت و همه اجیلها و ... ریخت روی سرما و من و خواهر شوهرم مبهوت این حادثه بودیم تقریبا تا یک ساعت بعد همینطوری خشک با چندتا بادوم روی سرم به همسرم خیره بودم