مدتیه که دارم نگهداری میکنم از مادربزرگم
با اینکه هیچ دل خوشی ندارم ازش ، فقط رنج روان بوده و بس....
هیچ دلم نمیخواد کاراشو انجام بدم بهش برسم
نمیتونم دلمو صاف کنم باهاش
کارایی که ازم میخواد رو با زور وازسر اجبار انجوم میدم
خودشم میدونه....
موهاشو محکم شونه میکشیدم چشاشو روهم فشار میداد هیچی نمیگفت لحظه ای دلم به حالش سوخت ولی منم کم نکشیدم از دستش...
روزاییو یاداور میشم که از شدت گریه و ناراحتی جون میدادم و اهمیتی نمیداد
با همه اینها بازهم مجبورم بهش رسیدگی کنم
خانه سالمندان هم نداریم اینجا تو روستای بی امکاناتمون...
باخودم میگم لعنت به عمر و جوونی که داره اینجوری و تو این شرایط و روستا میگذره