2777
2789

داستان از جایی که من تک دختر یه خانوادم

این و نوشتم شاید یکی مثل من بود نجات پیدا کنه

من بابام ادم جدیه زیاد اهل محبت نبود بعد فقط تمرکزش رو درس بود منم دانشگاه قبول شدم

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

تا اینکه یکبار خونه خالم مولودی بود خالم یه همسایه قدیمی داشتن که این حاج خانم بخاطر کهولت سن میرن خونه پسرشون زندگی میکنن

خالم اون خانم دعوت کرده بود روز جشن ما هم اونجا بودیم تا ایفون و زدن خالم به دختر خالم گفت برو در و باز کن کمک هم کن بیاد بالا دختر خالمم بهونه اورد منم تند رفتم پایین

تو حیاط وسط دیوار ها نرده بود من از بین نرده ها یه اقایی و دیدم در و باز کردم جلو در چشم تو چشم شدیم من حس کردم میخکوب شدم تا اینکه مراسم تموم شد منم یه دو روز تو فکر پسره بودم تا یادم رفت

خب 

    اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا

تا اینکه بعد چند وقت خالم گفت همون هماسیمون شماره شما رو خواسته میخواد بیاد خواستگاری نوش وقتی اومدن قند تو دل من اب شده بود اما بابام گفت نه منم پام و کردم تو یه کفش فقط این

یه شش ماه خبری ازش نبود تا اینکه عموی من یه پروژه ساختمانی راه انداخت منم برد سر ساختمون یکبار بعد کار رفتم یه کافه نزدیک  پروژه دیدم تو کافه نشسته زود من و دید بلند شد اومد سمتم منم یخ کرده بودم از ترس

یه ذره حرف زدیم تا شمارش و داد منم سیو کردم تا یه روز وسوسه شدم بهش زنگ زدم این تلفن زدم جرقه تمام مشکلات من شد


دیگه من یواشکی خانوادم یکسال باهاش در ارتباط بودم بعد یکسال مامانم فهمید باز اومد خواستگاری بابام گفت نه دقیق یادمه بعد خواستگاری با همون لباس نشستم رو مبل گریه میکردم

میگفتم بابا اگه رضایت ندی زن هیچکس نمیشم یک هفته کلا گریه کردم و غذا نخوردم تا بابام راضی شد بهم گفت هرچی شد گردن خودت منم داغ بودم نمیفهمیدم هیچی رو

تمام مراسم ها به نحو احسنت برگزار شد واقعا همه چیز رویایی بود رفتیم شمال جشن عقد گرفتیم دائم بیرون میرفتیم خوش میگذروندیم

تا اینکه عروسی کردیم بعد 15 روز از سرکار اومد خونه رفت حموم گوشیش رو میز اشپزخونه بود پسوورد موبایلش و میدونستم دیدم مسیج اومده زدم روش متوجه شدم دوست دختر سابقش عکس های گذشته رو براش فرستاده

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز